معنی تیرگی و کبودی

حل جدول

تیرگی و کبودی

تاری

تاری، سیاهی


تیرگی

سیاهی

ظلام

لغت نامه دهخدا

کبودی

کبودی. [ک َ] (حامص) نیلگونی. آسمانگونی. (ناظم الاطباء). زرقه. (ترجمان القرآن):
تا بود لعلی نعت گلنار
چون کبودی صفت نیلوفر.
فرخی.
آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند
بر در کعبه معلق زن و دروا بینند.
خاقانی.
- کبودی رنگ، رنگ آسمان گونی. رنگ لاجوردی. (ناظم الاطباء).
|| تیرگی. تاریکی:
شرع را از طبع نافرمان شدی
کور بودی در کبودی زان شدی.
عطار.
گرنه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش.
مولوی.
- کبودی و کوری، کوری و سیاه رویی. (از یادداشت مؤلف):
کبودی و کوری درآمد به چرخ
که بغداد را کرد بی کاخ و کرخ.
نظامی.
|| (اِ) خال و نقش که مصنوعاً در بدن و دست و پا پیدا آرند. || مایه ٔ خال کوبی. (یادداشت مؤلف). || دستار از کناره ٔ پوست گوسفند کبودرنگ. (ناظم الاطباء).


تیرگی

تیرگی. [رَ / رِ] (حامص) تاریکی. (برهان) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ظلمت. (ناظم الاطباء). مقابل روشنی چنانکه در هوا و آب و جز آن. تاری. تاریکی. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). از تیره (= تیرگ) + ی (مصدری). (حاشیه ٔ برهان چ معین):
مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد
تا بشود تیرگیش و گردد رخشان.
رودکی.
تو از تیرگی روشنائی مجوی
که با آتش آب اندر آری بجوی.
فردوسی.
برآمد یکی ابر و گردی سیاه
کز آن تیرگی دیده گم کرده راه.
فردوسی.
بیاید هم اکنون که شب تیره گشت
ورا دیده از تیرگی خیره گشت.
فردوسی.
بدان تیرگی رستم او را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید.
فردوسی.
هوا را بود روشنی و لطیفی
زمین را بود تیرگی و گرانی.
فرخی.
تا بباشد آسمان را تیرگی و روشنی
تا بباشد اختران را اجتماع و افتراق.
منوچهری.
پس از تیرگی روشنی گیرد آب
برآید پس ازتیره شب آفتاب.
اسدی.
چنان تیره گیتی که از بس خروش
ز بس تیرگی ره نبردی بگوش.
اسدی.
برون آرد از دل بدی را خرد
چو ازشیر مر تیرگی را نمد.
ناصرخسرو.
پیغامبران فرستاد تا که ایشان خلق را از تیرگی کفر سوی روشنائی ایمان راه نمایند. (مجمل التواریخ و القصص از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
که شب را تیرگی چندان بماند
که رخ پیدا کندخورشید انور.
انوری.
باﷲ که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم
دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم.
خاقانی.
صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه ست
کز برونسو روشنی دارد درونسو تیرگی.
خاقانی.
تا کی این روز و شب و چندین مغاک و تیرگی
آن درخت آبنوس این صورت هندوستان.
خاقانی.
چون سایه مرا به تیرگی جوی
کاندر ره روشنی نیابی.
خاقانی.
اگر چشمه روشن بود به تیرگی جویهازیان ندارد و اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی هیچ امید نباشد. (تذکرهالاولیاء عطار).
اگر چند باشد شب دیرباز
بر او تیرگی هم نماند دراز.
سعدی.
از نخشبی مدار طمع در جهان کرم
نخ نام دیو باشدو شب تیرگی و غم.
(از صحاح الفرس از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
|| کدورت خاطر. (برهان) (غیاث اللغات). کدورت. (ناظم الاطباء). کین. بغضاء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تندخویی و آتش مزاجی. (حاشیه ٔ برهان چ معین):
چو آمد بکار اندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان خیرگی.
فردوسی.
همان راه یزدان بباید سپرد
ز دل تیرگی ها بباید سترد.
فردوسی.
بگفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگی ها بدین آب شوی.
فردوسی.
مردی بود [بلکاتکین حاجب] که از وی... و جوانمردتر کم دیدند اما تیرگی قوی بر وی مستولی بود و... (تاریخ بیهقی از حاشیه ٔ برهان چ معین).
روز به شب کرده ای به تیرگی حال
شب به سحر کن به روشنائی باده.
خاقانی.
گفت یکی وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفس در چراغ.
نظامی.
|| سیاهی. (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) (از ناظم الاطباء):
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ.
فردوسی.


کبودی زدن

کبودی زدن. [ک َ زَ دَ] (مص مرکب) خال کوبیدن زنان و مردان است. (آنندراج ذیل کبودی).


کبودی زن

کبودی زن. [ک َ زَ] (نف مرکب) خال کوب. واشم. واشمه. (یادداشت مؤلف).

فرهنگ عمید

کبودی

کبود بودن،
(اسم) خال که با نیل و سوزن بر پوست بدن ایجاد کنند،
(اسم) لکه‌ای که بر اثر ضربه بر روی پوست ایجاد می‌شود،
* کبودی زدن: (مصدر لازم) خال‌کوبی کردن: بر تن و دست و کتف‌ها بی‌گزند / از سر سوزن کبودی‌ها زدند (مولوی: ۱۵۵)،


تیرگی

تاریکی، سیاهی، کدورت،

مترادف و متضاد زبان فارسی

کبودی

تیرگی، سیاهی، نیلی


تیرگی

تاری، تاریکی، سیاهی، ظلمت،
(متضاد) روشنایی، کدورت، کدورت خاطر، کین، کینه

فرهنگ معین

کبودی

(حامص.) کبود بودن، (اِمر.) خال سیاه. [خوانش: (کَ)]

واژه پیشنهادی

تیرگی

کدیر

فارسی به عربی

تیرگی

ضباب، غموض، فوضی، کآبه، لطخه

معادل ابجد

تیرگی و کبودی

688

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری